سلام سلام

سلام وبلاگ عزيزم

سه ماهی ميشه که سراغت نيومدم. چقد اينجا رو گرد گرفته. چقد سوت و کور شده. امروز که اومدم اين وبلاگ رو آپديت کنم ديدم پسوردش يادم نمی آد. آخه پسوردش شماره اتاقمون تو خوابگاه بود.

هی ... می بينی اون خوابگاهی که انقد توش حال می کرديم الان شماره اتاقمون هم نمی دونيم.

حرفم نمی آد. حالم گرفته. شايد اين وبلاگ رو باز هم آپديت کنم...

فعلا بای

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳


 

همون ترمای اول که اوج ...خلبازیامون بود یه بار با هم اتاقیم رفتیم بوفه دانشگاه و من دوتا بستنی 50 تومنی خریدم و دویست تومن دادم به طرف . اون خیلی مودبانه گفت که آقا شرمنده تم 100 تومنی ندارم بهتون بدم اگه دارین یه صدی به من بدین. از اونجایی که من خیلی رعایت حال مردم رو می کنم و دوست نداشتم طرف معطل بشه خیلی سریع دویست تومنی رو از وسط نصف کردم و نصفیش گذاشتم تو جیبم و اون یکی نصفش هم به اون آقا دادم و گفتم آقا بفرمایین اینم صد تومنی خدمت شما . طرف هم اصلا به روی خودش نیاورد و صد تومنی ( یعنی نصف دویستی ) رو از من گرفت و گفت دست شما درد نکنه. بعدش هم ما خیلی عادی از اونجا رفتیم.

چند روزی گذشت تا اینکه باز هم گذر پوست به دباغ خونه افتاد. یه روز دیگه با یکی دیگه از بچه ها رفتیم بوفه . از اونجایی که ما همیشه خر مرامیم و نمی ذاریم دوستامون حساب کنن یه بستنی مهمونش کردیم. باز دوتا بستنی گرفتم و یه دویستی دادم به طرف. اونم خیلی عادی همون نصفه دویستی رو از تو دخلش در آورد و گفت آقا بفرمایین این صدی خدمت شما .....

الان اون دو تا نصف دویستی رو دفتر خاطراتم که اسمشو مدرک لیسانسم گذاشتم چسپوندمش و گهگاهی منو یاد اون قدیما می اندازه .....

ابراهيم

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢


 

       در خوابگاه با رحیم اهل کاکی و سید صفدر اهل دهدشت هم اتاقی بودیم .شبی اتفاقی من عکس پدرم را به انها نشان دادم ...رحیم گفت : عامو عکس پدر ما خوش تیپ تر است نگاه کنید ... در آخر صفدر بلند شد و گفت الان عکس پدرم میارم ببینید کف کنید  ...... و رفت در سامسونت باز کند که با  چهره پدرش ما فیض ببریم ... ناگهان رحیم گفت : صفدر جان احتیاجی نیست ما پدر جنابعالی را در دیر و کاکی از نزدیک ملاقات می کنیم  دیگر نیازی به عکس نیست مگر پدر ت همان سید گشت گدی کنو   نیست که یه کیسه پس کول می اندازه و  داخل کوچه ها  زر هن.........

 

New Words

 

سید گشت گدی کنو  یعنی هما سید هایی که  عموما در فصل زمستان به منطقه دير  و.... می ایند و گدایی می کنن

کول  یعنی شانه یا کتف

زر  هن /  dur / یعنی دائما  دور می زنه  یا پرسه  می زند.

 

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢


 

سلام به همه دوستان عزيز

عليرضا خداحافظی کرد و ما رو با اين خاطرات کهنه خوابگاه تنها گذاشت.

مرتيکه رفتی که ملت التماست کنن بيای . نه عامو هر که رفت رفت!!! . ولی اگه خواستی برگردی اينجا خونه خودته . اصلا هم ضايع نيست . برگرد عامو.

علی جان چه بيای چه نيای جات رو چيشامه . فقط حواست باشه  نکنی ...

بگذريم ديشب پيرن من از طبقه چارم خودکشی کرد. ولک شانس آوردم خودم توش نبودم .

اين شعر تقديم به عليرضای عزيزم :

دانی که چيست دولت ديدار دوست ديدن

در کوی او گدايی بر خسروی گزيدن

از جان طمع بريدن آسان بود وليکن

از دوستان جانی مشکل توان بريدن

فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن .....(حافظ)

ابراهيم

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢


 

ترم اولمون بود (فكر مي كنم بهمن 76 بود) كه كنفرانس سران اسلامي تو تهران برگزار شد و چند روزي دانشگاه ها رو تعطيل كردند. اكثر بچه ها رفتند خونه هاشون غير از ما كه راهمون طولاني بود و تو خوابگاه مونديم. تو همون روزا برف سنگيني هم اومد و ما تصميم گرفتيم بريم برف بازي. با هم اتاقيم رفتيم رو پشت بوم خوابگاه و منتظر سوژه مونديم. خوابگاه خلوت شده بود و ما الاف يه نفر كه برف بزنيم تو سرش . مونديم تا اينكه يه بابايي با يه كت و شلوار و موهاي سفيد از دور پيداش شد. يه آدم مسن و باشخصيت و كوتاه قد. به هم اتاقيم گفتم كه اينو بزنيم . اون اولش گفت كه نه اين دانشجو نيست و از اين حرفا زد اما بعدش با اصرار من راضي شد كه يارو رو بزنيم. از قضا طرف صاف اومد طرف بلوك ما . ما هم گلوله هاي برف رو كه آماده كرده بوديم با سرعت و شدت هر چه تمام به طرفش پرتاب كرديم. اولش طرف يه نگاه به ما كرد و گفت آقا نزن اما بعدش ديد كه نمي تونه اونجا وايسه پا به فرار گذاشت و اومد تو خوابگاه . تو همين فاصله هم يه هف هشتا گلوله پس گردنش خورد. يه چند دقيقه اي اونجا مونديم ديديم سوژه اي پيدا نشد رفتيم تو اتاق. چند دقيقه اي تو اتاق بوديم كه يه دفعه ديدم جواد ( از بچه هاي اتاق بغل ) تو دستشويي داره داد و بيداد مي كنه و به رييس دانشگاه و معاون دانشجوي و ... و كليه مسئولاي دانشگاه فحش مي ده . رفتم ببينم جواد چه مرگشه ديدم همون پيرمرده هم وايساده پيشش. گفتم جواد چي شده ؟‌ گفت كه همين الان دوش گرفته بودم كه اين سقف دستشويي چكه كرده و آب دستشويي بالاي ريخته رو سرم. باز شروع كرد به فحش دادن به رييس دانشگاه. بعدش گفت نمي دونم اين آبا پاكه ، نجسه ؟؟؟ كه اون پيرمرده برگشت و گفت ان‌شاء‌الله كه پاك هست . جواد هم برگشت و بهش گفت آره جون عمه‌ات . خلاصه بعدش رفتيم تو اتاق ما كه چاي بخوريم ديديم بچه ها بيرون در اتاق وايسادن و هي مي گن آقاي دكتر اينجا مشكل داريم . آقاي دكتر اونجا مشكل داريم . گفتيم بريم ببينيم كي اومده ديديم همه دور همون پيرمرده جمع شدند و مشكلاتشون رو دارن بهش مي گن. از حشمت ( يكي ديگه از بچه هاي اتاق بغل )‌ پرسيديم حشمت اين كيه ؟‌ گفت دكتر ... رييس دانشگاه . جواد گفت حشمت من جلو خودش بهش فحش دادم منم گفتم كه برف زديم تو سرش حالا چيكار كنيم خيلي ضايع شديم . حشمت گفت نه اصلا مهم نيست . شما برين پيشش بگين آقاي دكتر بفرمايين اتاق در خدمت باشيم . تا فكر نكنه كه شما نشناختينش و اين كارا رو كردين . ما هم رفتيم و دعوتش كرديم به اتاق و دكتر هم با كمال ميل پذيرفتند. حالا بماند كه وقتي دكتر اومد تو اتاق چه اتفاقاتي داشت رخ مي داد و ما چيكار كرديم ( از همونايي كه مهدي عاموم خيلي خوشش ميت )

 

ابراهيم

 

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢


 

خاطرات كوي‌دانشگاه تهران

 

سلام من اين دفعه ميخوام از خاطرات كوي دانشگاه بگم.

کوی دانشگاه، جمعه،  18 تير 1378 ، ساختمان 16 اتاق ...

 

من با مصطفي و محسن، هم اتاق بودم.شب جمعه بود. خيلي از بچه ها شايد بيشتر از نصف كوي دانشكاه چهار شنبه امتحانهاشون تموم شده بود و رفته بودن خونشون. من اتاق بچه ها بودم  و براي آخرين امتحانم، مدار منطقي با همكلاسيهام تا ساعتهاي 12 شب داشتم، مي خوندم (واقعا درس مشكلي بود دكتر نوابي كه فكر كنم همه سخت‌افزاريهاي ايران اونو ميشناسن از اين درس بيشتر از دروس فوق ليسانس هم از ما كار كشيد–البته من برقي هستم- خدا حفظش كنه). بعدش يهو متوجه شديم يه عده‌اي (حدودا 200 نفر) دارن در مورد بسته شدن روزنامه سلام، ماجراي سعيد امامي، بازي استقلال و پيروزي و ... شعار ميدن و دست مي زنن و راه افتادن تو كوي. من پيش خودم گفتم اين شلوغ بازي هم مثل بقيه شلوغ بازيهاي ماهها و يكي دوسال اخير تموم مي‌شه و ...

آخه تو كوي دانشگاه از وقتي من اونجا بودم معمولا تو ماه رمضان در اعتراض به غذا، و تو ايام امتحانا چون بچه‌ها قاطي مي‌كردند خيلي شديد شلوغ بازي مي شد. البته راستشو بخواين همه دلايل اينا نبود و اينا بهونه بودند.

 سرتونو درد نيارم ماجرا به بيرون كوي كشيد وهمينطور ابعاد وسيعتري به خودش گرفت. دفعات قبل پليس يوسف آباد، كه بقولا قلق بچه‌ها تو دستش بود، با به‌به و چه‌چه اونا رو يه طوري تو كوي مي‌فرستاد و ماجرا خاتمه پيدا مي‌كرد. اما ايندفعه مثل اينكه با دفعه هاي قبل فرق داشت. يك ماشين پليس كه از ... اومده بودند، با بچه‌ها درگير شدند و اين درگيري، كه مثل سنگ زدن به لانه زنبور بود، شد يك جرقه براي يك ماجراي بزرگ.  

سرتونو درد نيارم اگه خواستين مي‌تونم جزئيات بشتري رو بهتون بگم. حالا ببينيم ما اين وسط چيكار مي‌كرديم.

خودم كه بماند. (اگه خواستين بعدا بهتون ميگم ولي خصوصي‌تر چون ...)

اما يكي دو خاطره از مصطفي و محسن كه شنيدنش خنده داره، بد نيست بگم (بابا خيلي هم سياسي نشه).

مصطفي و محسن هر دو شون نصفه هاي شب‌منو تنهاگذاشتن اتاق و رفته بودن اتاق بچه‌ها.نزديكاي صبح وقتي به ساختموني كه اونا بودن حمله شده بود.(توسط گارديها اونم چه وحشيانه مثل اينكه ارث باباشونو خوردن)

 مصطفي اومده بود موقع ورود اونا به ساختون از اونجا در ره كه يهو دو تا گاردي جلوشو مي گيرن. باتون رو بالا ميگيرن كه بزنن تو ملاجش ، كه مصطفي خودشو مي‌زنه به لالي و اداي لال‌ها رو در آوردن. يكي از سربازا كه دلش به حالش مي سوزه ميگه‌ولش كنيم بره اين بدبخت لال هستش (البته بماند كه چند تا جانباز هم كتك خوردن) . كلك مصطفي مي‌گيره و ولش مي‌كنن. هنوز يك 20 متري دور نشده بود كه مصطفي در حال فرار شروع مي‌كنه به فحش دادن كه فلان فلان شده‌هاي بي ... در اينجا بود كه گارديا فهميدن رو دست خوردن و با عصبانيت تمام دنبالش دويدن ولي كجا مي‌تونستن مصطفي رو بگيرن. اونم با اين فاصله آخه مصطفي دويدنش خيلي عالي بود.

 

اما محسن . اون كه زرنگ‌تر  بود همراه 8،7 نفر ديگه از قسمت غربي كوي فرار كرده و رفته بودن تو محله گيشا . آخه انصاريها و گارديا ديگه متحد شده بودند و دنبالشون مي‌كردن. ته يك كوچه بن‌بست پشت يك ساختمونه نيمه كاره قايم مي شن تا آبها از آسياب بيافته و برگردن. از قضا هيچكدوم لباس رسمي نپوشيده بودن (بعضي‌هاشون با شلوارك و ركابي بودند حتي دمپايي هم نداشتند) فقط آقا محسن ما با پيراهن و شلوار و كفش بوده.

ساعتهاي هفت ونيم هشت صبح كه ميشه اونا محسن رو مجاب مي‌كنن كه چون تو لباس تنته به تو مشكوك نميشن برو سر كوچه و اوضاع و بپا چه جوريه . تا محسن از مخفيگاه مي‌آد بيرون چشمش به يه موتوري از انصاريا مي‌افته كه دو تا غول گنده، روش نشستن و دارن مي‌ان تو كوچه. محسن كه ديد نه راه فرار داره و اگه هم بره پشت ساختمون بقيه لو ميرن يه فكري به سرش مي زنه...

خيلي خونسرد پيراهنش رو در مياره، يه گوشه آويزون مي‌كنه و يه بيل از كنار كارگراي(افغاني) ساختمون كه داشتن كار مي‌كردند ور مي‌داره و بي‌معطلي شروع مي‌كنه به بيل زدن. كارگرا همه متعجب كه اين آقا كارگر خوشتيپديگه كيه امروز اومده، وهمينطور هاج و واج نگاش مي‌كردن. مامورا اين صحنه رو كه مي‌بينن خودشونم يه خنده‌اي مي‌كنن و دور مي‌زنن بر مي‌گردن. آقا اين ماجرا خصوصا با اون نوع تعريف كردنای محسن خودش با لهجه شيرينش مثل برق بين بچه‌هاي كوي پيچيد و همه جا به اين موضوع مي‌خنديدند كه بعضي‌ها در حين تحصيل كار هم مي‌كنند اونم چه كاري.     

عليرضا

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢


 

۱- دانشگاه علم و صنعت ايران طی اقدامی جالب اقدام به اهدای بليط اتوبوس به دانشجويان کرده. بهای هر بليط ۱۰ تومان است که هر دانشجو ۱۰ بليط می تونه بگيره. اونم مجانی . تازه بايد امضا هم بدی . جالبه رو بليطا هم نوشته بهای بليط مجانی .

۲- هاشم هم به جمع موبايل دارای اتاق پيوست . ميگن روز اول ميخواسته همه موبايلش رو ببينن کاپشنش رو تو شلوارش گذاشته  

علی ادامشو تو بنويس می خوام برم سر کار

بله آقا ابراهيم اون موضوع خودتو نگفتی ...

پريروز سيم کارت موبايل ابراهيم سوخته بود به هاشم می گفت که سيم‌کارتشو بهش بده رو گوشی خودش بگذاره که اينطوری پولش به حساب ابراهيم ميره  می‌خواست سر هاشمو  کلاه بذاره.ولی هاشم که اينقدر خنگ نيست. نا سلامتی واسه خودش استادی شده. طفلک فقط ۲ هزاريش يه کم دير می افته. 

و اما اين رضا شيطون که خيلی سر به سر دوخترخانوما می ذاره پنج‌شنبه‌ای رفته‌بود از يه تلفن کارتی داخل شهری زنگ بزنه. پشت سرش دو تا دخترخانوم خوشگل ميآن تلفن بزنن.و خلاصه چشای اين آقا رضای ما رو بد جوری ...

  رضا هم شماره باجه تلفن رو تو موبايلش ذخيره می‌کنه  تلفنشو هم می‌زنه و ميره يه۱۰۰ متری اونورتر.

 تا اونا ميآن زنگ بزنن رضا با موبايلش زنگ می‌زنه به باجه تلفن و شروع می‌کنه با اونا حرف زدن و  ...

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢


 

سلام

ترم ۵ يا ۷ بودم . دقيقا يادم نيست . يکی از اين بچه های سال صفری که بيچاره تازه پا به مرحله بدبختيش گذاشته بود رفته بود که توی يکی از حموما يه دوش بگيره . يه دونه از اين سال بالايی ها که فهميده بود اين سال صفريه اومده بود يه حالی بهش بده :

- آقا شما فيش حموم دارين ؟

- نه مگه حموم فيش می خواد ؟

- بله که می خواد . بايد فيش می گرفتی ؟

- من ندارم الان بايد چيکار کنم ؟

- هيچی بايد از سرپرست خوابگاه معرفی نامه بگيری؟ بيا من يه نامه بدم معرفيت کنم اونجا .

بعدشم يه نامه می نويسه به سرپرست خوابگاه که

آقای .... به شماره دانشجويی ..... ساکن خوابگاه .... دانشجوی رشته .... جهت استفاده از حمام طبقه ... بلوک .... به حضورتان معرفی می گردد. لطفا اقدامات لازم را مبذول فرماييد.

پسر بدبخت هم نامه رو می بره به سرپرست می ده . سرپرست از خدا بی خبر هم می فهمه جريان چيه يه حالی بهش می ده و زير نامه می نويسه

با دوش گرفتن نامبرده در کليه حمامهای طبقه .... بلوک .... موافقت می شود.

اونم نامه رو می بره می ده به اون يارو.

آقا فرداش هم اون پسره نامه رو می زنه تو تابلو ستون آزاد دانشگاه و ملت هرهر می خندن .

ابراهيم

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢


 

لطفا تا آخر، اين جوك رو بخونين!!

 يارو داشته تو اتوبان 180 تا سرعت ميرفته، افسره جلوشو ميگيره، بهش ميگه: شما گواهينامه دارين؟ يارو ميگه نخير! ميگه: كارت ماشين چي؟ مرده ميگه: دارم ولي مال خودم نيست، مال اون بدبختيه كه جسدش تو صندوق عقبه!! افسره كف ميكنه، ميره سريع به مافوقش گذارش ميده. خلاصه بعد از يك ربع سرهنگ مافوقش مياد، از مرده ميپرسه: آقا شما گواهينامه و كارت ماشين ندارين؟! يارو ميگه: چرا قربان، بفرمايين! دست ميكنه از تو داشبرد گواهينامه و كارت ماشين رو درمياره، ميده خدمت سرهنگ. سرهنگه ميگه: مي تونم صندوق عقب ماشينتونو بازرسي كنم؟ يارو ميگه: خواهش ميكنم، بفرماييد. سرهنگه ميره در صندوق عقب رو باز ميكنه، ميبينه اونجا هم خبري نيست. برميگرده به مرده ميگه: ولي زيردست من گزارش داده كه شما گواهينامه و كارت ماشين ندارين و يه جسد هم تو صندوق عقب ماشينتونه! يارو ميگه: نه قربان دروغ به عرضتون رسوندن! خودتون كه مشاهده كردين. به خدا اين افسره عقده‌ايه! دوست داره بيخودي به ملت گير بده! لابد بعدشم گفته كه من داشتم 180 تا سرعت مي رفتم!!

نويسنده: عليرضا

 

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢


 

سلام

از امروز عليرضا هم قراره اينجا بنويسه

بای فور نو

  
نویسنده : ابریمو و حسین ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢